اهااینو براتون تعریف نکردم؛ احمد، سال نو رو به محمد اینا تبریک گفت و تصویری تبریک گفت(از بخت من) و ازونجایی که من به محمد هشدار داده بودم که دیگه اسمی ازین پسر جلو من نیاره، محمد چیزی بهم نگفت؛ تا اینکه یه شب رفتیم جیگرکی و یهو توی راه محمد با استرس گفت شت! گفتم چی شده؟ با هول و ولا رفت گوشیش رو چک کرد و بعدش گفت اخیش، گفتم خب بگو؟ چی شده؟ گفت هیچی، احمد عیدو تبریک گفت منم بهش گفتم ایشالله امسال تو هم جفتی بشی.و من؟ خیلی ناراحت شدم. خیلی سختم شد. و بعدش گوشی محمد رو چک کردم و دیدم احمد رو... چشماش مثل همیشه برق میزد، ریشاش رو سه تیغه کرده بود؛ مژههاش هنوز همهمونقدر بلند بودن، موهای فرفریش رو هموز هم دوست داشتی توی دستات بفشاری، هنوز از اعتماد به نفس و غد بودنش حرصت میگرفت...توضیحش سخته، نه اینکه من محمد رو دوست نداشته باشم ابدا، خیلی دوسش دارم ولی احمد کسیه که عاشقانه میخواستمش و نشده و اولین نشدن در زندگی من بود. البته تعداد نشدنهام الان بسیار شدم. ولی برای اون موقع احمد اولیش بود.احمد تو چه کردی با من واقعا؟